مرتضى راوندى
115
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
. . . مرد ادب را خرد فزايد و حكمت * مرد خرد را ادب فزايد و ايمان . . . پاكى اخلاق او و پاكنژادى * با نيت نيك و با مكارم احسان . . . باز بروز نبرد و كين و حميّت * گرش ببينى ميان مغفر و خفتان « 1 » . . . ور به نبرد آيدش ستارهء بهرام * توشهء شمشير او شود به گروگان . . . شاعر زى او رَوَد فقير و تهيدست * بازَرِ بسيار بازگردد و حُملان « 2 » . . . باز بهنگام داد و عدل بَرِ خلق * نيست به گيتى چو او نبيل « 3 » و مسلمان . . . پوزِش بپذيرد و گناه ببخشد * خشم نراند به عفو كوشد و غُفران « 4 » عَمرو بنِ اللّيث زنده گشت به دو باز * با حَشم خويش و آن زمانهء ايشان رستم را نام اگرچه سخت بزرگست * زنده به دويست نام رستم دستان . . . اينك مدحى چنان كه طاقت من بود * لفظ همه خوب و هم به معنى آسان . . . مدح همه خلق را كرانه پديدست * مدحت او را كرانه نى و نه پايان . . . زَهره كجا بودمى به مدح اميرى * كَز وى « 5 » او آفريد گيتى يزدان . . . دولت ميرم هميشه باد بر افزون * دولت اعداى او هميشه به نقصان . . . طلعت تابندهتر ز طلعت خورشيد * نعمت پايندهتر ز جودى « 6 » و بهلان در اشعار زير رودكى مراحل گوناگون حيات خويش را از جوانى تا دوران پيرى توصيف مىكند : مرا بسود و فروريخت هرچه دندان بود * نبود دندان ، لا ، بل چراغ تابان بود سپيد سيم رده بود و درّ مرجان بود * ستاره سحرى قطرههاى باران بود دلم خزانه پرگنج بود ، گنج سخن * نشان نامهء ما مِهر و شعر عنوان بود هميشه شاد و ندانستمى كه غم چه بود * دلم نشاط و طرب را هميشه ميدان بود بسا دلا كه بسان حرير كرده به شعر * از آن پس كه به كردار سنگ و سندان بود عيال نه ، زن و فرزند نه ، مئونت « 7 » نه * از اين ستم دلم آسوده بود و آسان بود تو رودكى اى ماهرو ، همى بينى * بدان زمانه نديدى كه اين چنينان بود
--> ( 1 ) . جامه جنگ ( 2 ) . ستور باربر ( 3 ) . هوشيار و ذكى ( 4 ) . بخشش ( 5 ) . از براى او ( 6 ) . نام شاعرى است ( 7 ) . مخارج زندگى